پر شمار است درخت های نیازی که در هنگام رشد می میرند و برگ های زرینشان سال های دو فصلی را تاب نمی آورند، تنه سپیدشان رنگ زوال و یاس می گیرد و نهال هایی که همزمان رشد می کنند و هیچ
داستانی برای آینده شان جرات متولد شدن ندارد...
گاهی اوقات باید با چشم روشن جنون قلب را نگریست و آنگاه که طپش ها دیوانه وار بر سینه زندگی اش می کوبند، شکوه نکرد که این طپش ها را توان رشد و سنگدلی زیاد است!
2. امروز بلوزی را تن کردم که در اولین میعاد تنم بود، یکسال بی آغوش مانده بود، شاید تنها چیزی که در چنگال این یکسال دچار تغییر نشد! امروز باران می آمد و آن روز آفتابی بود... امروز یاد نقش سهراب بر دیوار های شهر افتادم، دانه های اناری که کف خیابان بودند و ای کاش دانه های دلمان پیدا بود! بعد از ظهر هوس سیب زمینی سرخ شده کرده بودم و لحظه لحظه آن روز بی غبار در ذهنم تدائی می شد...
2. شب ها از دستان کابوس که رها می شوم، بی اختیار نوای قدیمی بیداری را می شنوم، انگار غریزه ای شده مانند بودن... گوش هایم از چنگال هلهله های عروسی، فریاد قدم ها و اسم اشتباهم که خلاص می شود، بی جان در دامن جیر جیرک ها می افتد، چشمانم خاکستری کابوس را تاب نیاوردند، تاریکی شب ها را هم...
3. رویای یک اطاق آبی را دارم که شاخه های یاسش سخت بفشارند و عشق بازی کنند و ترس را راهی به آرامش خیال نباشد...
بر گردیم، که میان ما و گلبرگ گرداب شکفتن است.
ما جدا افتاده ایم، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند.
خيلي وقت بود دل سيپد کاغذم براي سادگي جوهر يک ذره شده بود، من و قلم و کاغذ پاره ها از کلمه هاي تلخ و ملبوس به تکلف خسته شديم و خاطرمان براي روزانه نويسي های ساده تنگ:
یک جاده باریک به نرمی میان کوه و دشت می خرامد و گاه گاه شانه به شانه رودخانه... چهار نفر با دو موتور، درست مثل گذشته ها، داریم میریم ستاره نگاه کنیم!
مسیر منتهی به جایی که قرار میزبان دوستی ما باشه پر از خاطره های شیرین و فراموش ناشدنی است با دوستانی که...
عطر بی نظیر ده بوی سادگی میده و انگار تمامی درختان زندگی را زمزمه می کنند. شعله ها کم کم بلند میشند، به تاریکی عاری از زشتی طبیعت، روشنایی خودش رو هدیه میدیم. دو تا از بچه ها صدای خوبی دارند، نوبتی صدای قشنگشون رو همراه فضای فوق العاده اطرافمون می کنند و بعضی اوقات چهار نفری یک
صدا و همدل میشیم و به این میگند عروج!
غم دنیا را نخور دنیا كه ارزش نداره،روزگار با همه ما سر سازش نداره...
توي تنهايي يك دشت بزرگ،كه مثل غربت شب بي انتهاست...
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد...
ای اله ناز... مرغ سحر...
خیلی وقته دلم برای یه بارون لک زده، برای عطر خاک، برای پایکوبی قطره ها روی برگ ها... به آسمون زلال چشم می دوزم و محو باران ستاره ها میشم، دلم برای شهر نشینی غصه دار میشه!
این جا کوچک و کوچک تر میشم تا به بودن میرسم، خالی از همه تعلقات و تجملات، این جا میدان جولان احساس ماست، نیازی نیست برای رسیدن به این کوچکی به عظمت آسمون نگاه کنم، به ابهت درخت های بی شمار و تنومند اطرافم، همین علف های زیر پا، همین خرده چوب های شعله ور توی آتش، همین
زمزمه آب و اکسیژن معصومی که می بلعم مرا به بودن می رسونه!
به چشم دوستام هم که نگاه می کنم و فریادشون رو که میشنوم، این لذت پر هیاهو و دل گرفتگی شیرین رو احساس می کنم. ماه نزدیک زمینه، فکر می کنم اگه از این قله کوتاه کنارمون بالا برم، میتونم لمسش کنم، انگار جیر جیرک ها دارند براش لالایی میگند!
همه تکه ای دل جا میذاریم و پاره ای خاطره بر می داریم، راه دور و سحر نزدیک...
*لینکدونی: رویا